زینب واعظ محرابی

حجت‌الاسلام والمسلمین محمدجواد حجتی کرمانی از روحانیون و فعالان شناخته‌شده نهضت اسلامی در ایران است که سابقه‌ای طولانی در مبارزات پیش از انقلاب، زندان و تبعید دارد. او در این گفت‌وگو، از سالها همنشینی و رفاقت نزدیک خود با رهبر شهیدمان می‌گوید. او با نگاهی صمیمی، خاطراتی کمتر شنیده‌شده از رهبر انقلاب را روایت می‌کند؛ خاطراتی که در کنار توصیف‌های عاطفی و صریح او، تصویری لطیف و نزدیک از رابطه ای شصت ساله را پیش چشم مخاطب می‌گذارد.

ـ نخستین آشنایی شما با رهبر شهیدمان چگونه شکل گرفت و این آشنایی در ادامه چگونه به ایجاد رابطه‌ای صمیمانه و همنشینی نزدیک میان شما انجامید؟
من در کرمان زندگی می‌کردم و از سال ۳۲ به قم آمدم و در مدرسه حجتیه ساکن شدم. آقای خامنه‌ای نیز در مشهد زندگی می‌کردند و در سال ۳۷ به قم آمدند. نخستین دیدار ما در مدرسه حجتیه رقم خورد که آقای خامنه‌ای با شوق و اشتیاق فراوان با من برخورد کردند، مرا در آغوش گرفتند، احوالپرسی کردند و لطف و محبت بسیاری نسبت به من ابراز داشتند. نمی‌دانم از کجا نام مرا شنیده بودند، من اهل مبارزه و زندان بودم و شاید از همین طریق مرا می‌شناختند.
از همان دیدارنخست، ما با هم جوش خوردیم و صمیمیت فوق‌العاده‌ای بین ما برقرار شد. تعبیر من از آن ملاقات این است: در سال ۳۷ به گوهر گرانبهایی دست یافتم که هر روز درخشنده‌تر و تابنده‌تر می‌شد؛ آن گوهر گرانبها سید علی خامنه‌ای بود.
پیش از انقلاب نیز، در دوران تبعید، مدتی در ایرانشهربا هم بودیم؛ اما پس از آن، مرا به سنندج و ایشان را به جیرفت تبعید کردند. پس از پیروزی انقلاب نیز، در دوران ریاست‌جمهوری ایشان، به مدت شش سال به‌عنوان مشاور فرهنگی در کنارشان بودم و در سفرهای داخلی و خارجی همراه ایشان حضور داشتم. پس از آن نیز که به مقام رهبری رسیدند، روابط ما همچنان صمیمانه و نزدیک باقی ماند.
نامه‌هایی از آقای خامنه‌ای در اختیار دارم که همگی اسناد تاریخی ارزشمندی هستند و باید در فرصت مناسبی منتشر شوند.

- اگر از دوران طلبگی خود در کنار ایشان خاطره‌ای به یاد دارید، لطفاً آن را برای ما بیان بفرمایید.
در مدرسه حجتیه، من، آسید کمال شیرازی که از عرفای زمان بود، و آقای خامنه‌ای با یکدیگر دوستی و صمیمیت فراوانی داشتیم. به یاد دارم که در زمستان‌ها، هر سه نفر زیر کرسی مدرسه حجتیه می‌نشستیم. آقای خامنه‌ای عاشق حافظ بودند و مرحوم آسید کمال شیرازی نیز اهل حال، معرفت و دلباخته حافظ بود. با هم غزلهای حافظ را می‌خواندیم و من هیچ‌گاه آن شور و حال معنوی را از یاد نمی‌برم.
در همین‌جا برای مرحوم آسید کمال شیرازی و آیت‌الله خامنه‌ای طلب مغفرت می‌کنم.
ـ اشاره کردید که شما و رهبر شهیدمان مدتی را در دوران تبعید در ایرانشهر در کنار هم گذراندید. چه شد که به تبعید رفتید؟ لطفاً کمی از آن دوران و خاطراتتان برای ما تعریف کنید.
تبعید من به ایرانشهر پس از سخنرانی‌ای بود که در مراسم چهلم آقا مصطفی خمینی در قم ایراد کردم. دستگیری من در کرمان، توسط رئیس ساواک کرمان، سرهنگ آرشام، انجام شد. رفتار او با شخص من بسیار مؤدبانه بود.ماجرای دستگیری‌ام از این قرار بود که پس از سخنرانی در قم، چند روزی در اصفهان نیز سخنرانی داشتم و سپس به کرمان رفتم. در کرمان، برای عیادت از خواهرزاده‌ام به بیمارستان رفته بودم که سروان جوان و بسیار مؤدبی نزد من آمد، سلام کرد و گفت: «جناب سرهنگ آرشام سلام رسانده‌ و فرموده‌اند چند دقیقه‌ای به دفتر ساواک تشریف بیاورید.»
به دفتر ساواک رفتم. سرهنگ آرشام با من دست داد، احترام فراوانی گذاشت و گفت: «ما مأموریم شما را به ایرانشهر تبعید کنیم. دو مأمور نیز در اختیار شما قرار می‌دهیم؛ هر زمان خواستید پیاده شوید و هر زمان خواستید سوار شوید. مأموران در اختیار شمایند، نه اینکه شما در اختیار مأموران باشید.»
سرانجام با احترام بسیار، مرا به ایرانشهر بردند و به شهربانی آنجا تحویل دادند.
پس از حدود یک هفته (دقیقاًیادم نیست)، آقای خامنه‌ای را به ایرانشهر آوردند. مدتی ایشان در منزل ما اقامت داشتند. همسرم در پذیرایی از مهمان سنگ‌تمام می‌گذاشت، به‌ویژه که آقای خامنه‌ای برایش بسیار عزیز بودند و ایشان را بسیار مورد احترام قرار می‌داد.
من و همسرم به آقای خامنه‌ای می‌گفتیم که سر سفره کنار ما بنشینند، اما ایشان به شوخی یا جدی می‌فرمودند: «شما در ماه‌عسل هستید، شما و خانم با هم باشید، من جدا می‌نشینم و غذا می‌خورم.»
یکی دو هفته به همین منوال گذشت تا اینکه عیال آقای خامنه‌ای از مشهد آمدند و ایشان منزلی جداگانه تهیه کردند.
من و آقای خامنه‌ای حدود چهار تا پنج ماه در دوران تبعید در ایرانشهر با هم بودیم، اما متأسفانه در آن زمان به فکر گرفتن عکس یادگاری با ایشان نبودم.

-خاطره ای شنیدنی از آن دوران دارید؟
خاطره‌ای ترسناک از آن دوران دارم که برایتان تعریف می‌کنم:یک روز عصر، آقای طبسی و شهید هاشمی‌نژاد از مشهد به دیدن آقای خامنه‌ای آمده بودند. من نیز برای دیدار این دو نفر به منزل ایشان رفتم. دیدار ما طول کشید و نماز مغرب و عشا را همان‌جا خواندیم و سپس من به خانه بازگشتم.
در زدم، دیدم همسرم پشت در ایستاده و بدنش می‌لرزد و نمی‌تواند حرف بزند. وحشت زیادی او را فرا گرفته بود. کم‌کم که حالش بهتر شد، گفت: «نیم ساعت پیش چهار نفر به در خانه آمدند، در زدند و گفتند آقای حجتی گفته قالی‌های اتاق دمِ در و اثاث را جمع کنید و خودتان هم با ما بیایید.» از قول من به خانم گفتند که خانه‌مان عوض شده است.
همسرم بسیار ترسیده بود و می‌گفت اولین کاری که کردم این بود که در را قفل کردم. البته شرایط مکانی خانه ما هم خاص بود؛ بعد از خانه ما بیابان قرار داشت و دیوار خانه‌مان به‌گونه‌ای بود که دزد به‌راحتی می‌توانست از آن بالا بیاید و وارد خانه شود.
همسرم به آنان گفته بود که آقای حجتی به من چیزی نگفته و من اجازه ندارم با شما بیایم. آنان شروع به صحبت با یکدیگر کرده بودند که چه تصمیمی بگیرند و همسرم نیز می‌ترسید که از دیوار بالا بیایند.
خلاصه ما نفهمیدیم چه شد؛ اما آنان در رفتند. یا مرا دیده بودند که از راه رسیدم،یا خودشان متوجه شده بودند که نقشه‌شان به نتیجه نرسیده است.
من این موضوع را به آیت‌الله خامنه‌ای اطلاع دادم. ایشان به خانه ما آمدند و دوباره جریان آن شب را از زبان همسرم شنیدند. به یاد دارم که ایشان با عصا در خانه ما راه می‌رفتند و با دقت به سخنان همسرم گوش می‌دادند. بسیار ناراحت شدند و فرمودند: «همین فردا باید این خانه را تخلیه کنید و به جایی در مرکز شهر بروید.»
همچنین دستور دادند که همان شب چند نفر به خانه ما بیایند و بمانند تا تنها نباشیم. فردا صبح نیز شخصاً،خانه‌ای مناسب برایمان پیدا کردند و به ما کمک کردند وسایل منزل را جمع کنیم؛ فرش‌ها را جمع کردند، اسباب و اثاثیه را جابه‌جا کردند و در ماشین گذاشتند. سپس همراه هم به خانه جدید رفتیم.
خانه جدید کثیف بود و نیاز به نظافت داشت. آقای خامنه‌ای جارو به دست گرفتند و خانه را جارو کردند. آن‌قدر فضا پر از خاک بود که حتی ریش ایشان نیز خاکی و جوگندمی شده بود. به ایشان گفتم: «آقا، این کار را نکنید»؛ چراکه طبق تربیت خانوادگی ما، احترام به سادات بسیار مورد تأکید بود. اما ایشان به کار خود ادامه دادند.

ـ در مراودات و گفت‌وگوهای نزدیک شما با رهبر شهید، چه ویژگی‌هایی اخلاقی در ایشان برای شما برجسته و متمایز بود؟
نخستین ویژگی آیت‌الله خامنه‌ای، حال خوش و حضور قلب ایشان در دعا، عبادت، نماز و عشق به قرآن بود. این ویژگی، امتیازی بسیار مهم برای یک رهبر به شمار می‌رفت؛ اینکه توسل و عبادت ایشان همواره برقرار باشد، بنده‌ای خالص برای خدا باشد، سجده کند، دعا بخواند و با قرآن مأنوس باشد.
تلاوت قرآن ایشان نیز بسیار جذاب و دلنشین بود؛ به‌گونه‌ای که به ایشان پیشنهاد کردم دستور دهند قرائت یک دوره کامل قرآن با صدای خودشان ضبط شود تا برای آیندگان باقی بماند؛ هرچند نمی‌دانم این کار انجام شد یا خیر.
تلاوت قرآن ایشان را می‌توان از همان نمازهایی که از ایشان پخش می‌شود، دریافت؛ از قرائت سوره حمد، سوره «قل هو الله احد» و دیگر آیات. حالت و آهنگ نماز ایشان به‌گونه‌ای است که نشان می‌دهد نماز خواندن آیت‌الله خامنه‌ای تا چه اندازه گیرا، دلنشین و جذاب است.
یکی دیگر از ویژگی‌های ایشان، خوش‌اخلاقی و حسن معاشرتشان بود؛ هم در برخورد با خانواده و هم در تعامل با مردم. ایشان برای افراد، چه کودک و چه بزرگ، شخصیت قائل بودند و هیچ‌گاه نسبت به کسی با چشم تحقیر نگاه نمی‌کردند. به مردم احترام می‌گذاشتند و نسبت به حقوق و جایگاه بانوان توجه ویژه‌ای داشتند.
نسبت به جوان‌ها نیز حساسیت فوق‌العاده‌ای داشتند و آنان را فرزندان خود می‌دانستند و با آنها رفتاری کاملاً پدرانه داشتند.
آیا شما در تمام این مدت حتی یک کلمه تند از آیت‌الله خامنه‌ای نسبت به مردم شنیده‌اید؟ هرچند در برابر دشمنان، بیگانگان، خائنان و وطن‌فروشان با تندی، صراحت و قاطعیت سخن می‌گفتند، اما با مردم، جوانان، زنان و مردان با کمال مهربانی و احترام رفتار و گفت‌وگو می‌کردند.
چشم های آیت‌الله خامنه‌ای جذابیت و دلربایی خاصی داشت و هر کسی که با ایشان هم‌صحبت می‌شد، حتی اگر هیچ سابقه آشنایی با ایشان نداشت، مجذوب ایشان می‌گردید. ایشان از جذبه‌ای ویژه برخوردار بودند و به همین دلیل افراد بسیاری، نه فقط من، شیفته و مجذوب ایشان بودند. خداوند این لطف را در حق من روا داشت که با ایشان بسیار نزدیک بودم و حدود شصت سال با ایشان مراوده و ارتباط داشتم.جلسات حضوری با ایشان بسیار صمیمی،معطر و مجذوب‌کننده بود؛ با همه تعارف می‌کردند و حال همه را تک‌به‌تک، از اولین نفر تا آخرین نفر، جویا می‌شدند.
خاطره‌ای به یاد دارم که برایتان بیان می‌کنم: زمانی که آیت‌الله خامنه‌ای برای جراحی کیسه صفرا در بیمارستان بستری بودند، عده‌ای از جمله من نتوانستیم برای عیادت به بیمارستان برویم و بعداً به منزل ایشان رفتیم. یادم می‌آید اتاق شلوغ بود و حدود سی تا چهل نفر حضور داشتند. پیش از ورود آقا، مسئول دفتر ایشان آمد و اعلام کرد که به دستور پزشکان، کسی با ایشان دست ندهد.
آقای خامنه‌ای وارد شدند و با تک‌تک افراد احوالپرسی کردند تا اینکه به من رسیدند. گفتم: «آقا! به ما دستور داده‌اند با شما دست ندهیم.» اما ایشان با وجود این، دست مرا محکم گرفتند و پیشانی‌ام را بوسیدند و محبت و لطف خاصی نسبت به من ابراز داشتند.

ـ اگر بخواهید مهمترین ویژگیهای رهبری و مدیریتی ایشان را، از دوران پیش از انقلاب تا امروز بیان کنید، چه نکاتی را برجسته می‌دانید؟
من با شیوه‌ها، تکنیک‌ها و سازوکارهای رهبری آشنا نیستم، اما آنچه می‌دانم و از اهل اطلاع شنیده‌ام، این است که ایشان در اداره کشور چیزی کم نگذاشتند؛ یعنی مدیری مسلط بودند و در تربیت نیروها، ساماندهی و هدایت امور دولت و نیز انجام مسئولیت‌های مربوط به رهبری، با بصیرت و درایت عمل کردند.
ایشان هیچ نقطه تاریکی، نه در سیاست داخلی و نه در سیاست خارجی نداشتند و نسبت به استقلال، تمامیت ارضی و موجودیت ایران حساسیت زیادی نشان می‌دادند. در دشمن‌شناسی نیز بسیار تیزبین و قوی بودند و شاید برخی، دشمن‌شناسی ایشان را در حد افراط می‌دانستند؛ اما خود ایشان معتقد بودند که دشمن همان است که ایشان تشخیص می‌دهند.
آقای خامنه‌ای از آغاز تا پایان، همواره امیدوار و بانشاط بودند و همیشه می‌فرمودند: «باذن‌الله». توکل ایشان همواره به قدرت لایزال الهی بود.
-آخرین سوال: فقدان و شهادت ایشان را چگونه توصیف می کنید؟
فقدان و شهادت آیت الله خامنه ای همه کسانیکه ایشان را می‌شناختند، تحت تأثیر قرار داد؛ اما من به‌دلیل رفاقت قدیمی و شناخت نزدیکتری که از ایشان داشتم، اندوهی عمیق و وصف‌ناپذیر را تجربه کردم.شعری در مرثیه آقا سروده‌ام که هنوز کامل نشده، ولی بیت اول و آخرش را برایتان می‌خوانم. بیت اولش این است:
من چه گویم زان که جانم رفته است
از تنم، جان و روانم رفته است
و بیت آخرش:
قصه ما قصه جان و تن است
من تنم، سید علی جان من است

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی